: اعتراف
من اشتباه کردم
من فهمیدم که هیچ زمانی برای پی بردن به اشتباه دیر نیست ....
دوست داشتن! چیزی که اکنون تازه می فهمم یعنی چه...
و امروز آنقدر دوستش دارم که به خاطرش هر کاری می کنم...
هر کاری ....
دلتنگی های شهریر در روز 1386,05,19 ساعت 1:08 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:

دلتنگی های شهریر در روز 1386,05,16 ساعت 9:06 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
همیشه به خودم قول دادم به کسی وابسته نشم اما خیلی تلاش کردم نشد و باالاخره یکی اومد و دلمو ورداشت و برد....
و مثل همیشه دلم شکست....
دلمو بعد از اینکه مال خودش کرد شکست و طوری شکست که دیگه هیچ بند زنی نتونست بندش بزنه..
تنها همین یک کلمه رو می تونم بگم بیش از اونکه فکر می کنی نامردی دل شکن...

دلتنگی های شهریر در روز 1386,05,08 ساعت 12:24 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
سلام و شاید خدانگهدار
این اخرین نوشته من به شماست هر چند در اذهانم فراموش نخواهید شد ولی در نوشته هایم پنهانتان خواهم کرد...
حالا من ان دخترک ساده و شاداب نیستم من دختری با کوله باری از تجربه ها هستم من اکنون به اندازه ۱۰۰ سال و شاید بیشتر می فهمم...
من همان شهریر نوشته ها همان تنها مانده اکنونم...
من به اندازه سالها دور انداخته شدم من شکستم من...
اما می شود برخاست می شود خود را در میان این جماعت پنهان ساخت می شود حتی از خود نیز پنهان شد و من می خواهم من می خواهم گم بشوم من می خواهم فراموش کنم ...
راه سختی در پیش است راهی به سوی ...
هر ابتدایی را انتهایی است ابتدای من نزدیک انتها بودم خیلی نزدیک راهی به اندازه ۳ ماه...
اما با این وجود نمی خواهم در این انتها با ناراحتی راه بپیمایم من با شادی آغاز کردم و با شادی به انتها می رسانم...
و باز می گویم بدون هیچ دلیلی دوستت میدارم ..
خداوند در همه جا در تمامی راهها همراهت باشد به او می سپارمت که جز او همراهی نخواهد بود...
جدایی را می پسندم چون این به سود هر دوی ماست ما در کنار هم هم را نمی فهمیم ما روزها با هم بودیم اما به اندازه قرنها از هم فاصله داشتیم..
خدانگهدار...

دلتنگی های شهریر در روز 1386,05,05 ساعت 8:53 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
سلام
بهم گفتید دیگه ننویسم پس حرفهای دلمو چکار کنم...
شما که بی خیال ما شدید خیالی نیست...
آدمها واسه اینکه حرفهاشونو ثابت کنند باید امتحان پس بدن شما هم امتحانتونو پس دادید نشون دادید...
یادتونه می گفتید بدون من نمی تونید بدون من زندگی محاله یادتون که هست اما من تا وقتی که کامل نمی دیدم باورم نمی شد و حالا حق داشتم چون اینها همش حرف بود نگید نه نگید که این مدت بهتون سخت گذشت که باورم نمی شه...
اما نه تصور نکنید ناراحتم نه اصلا خوشحالم چون خیلی چیزها واسم ثابت شد...
فهمیدم که واقعا دنیا ارزش اعتماد نداره فهمیدم آدمها واسه رسیدن به خواسته هاشون همه کار می کنن..
منم می خوام مثل اونا بشم مثل همه آدمها چون خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو..
اما واسه دوست داشتن دلیلی نیست شمارو بازم بدون هیچ دلیلی دوست دارم...
هرجا هستید با هرکی هستید پیش هرکی نشستید با تمام وجودم واستون آرزوی بهروزی می کنم..
چون من شمارو واسه خاطر خودتون دوست دارم و چون دوستون دارم راحتیتونم آرزومندم درست بر خلاف شما ...
اونطوری که می خواید باشید چون من شمارو همونطور که هستید می خوام نه اونطور که خودم می خوام...
بازم می گم دوستتون دارم واسه همیشه...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,05,03 ساعت 3:22 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
: فریاد دل
همه در زبان ادعای عشقم را کردند همه گفتند دوستم دارندولی در ورطه عمل...
همه تنهایم گذاردند....
دلم گرفته از این زمانه و از مردم این شهر...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,04,24 ساعت 10:49 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
: سکوت
|
چه لحظه ها که حرفهای ناگفته در پیش سد سکوت متلاطم می ماند و لب از لب گشوده نمی شود....
اما در اندیشه ها واژه ها می رقصند و کافی است سر انگشت یک اشاره آنها را بر روی صفحات کاغذجاری کند تا چیزی شبیه شعر تولد یابد...
آن زمان است که سکوت فریاد می شود بی آنکه صدایی به گوش برسد...
من نیز احساسم را فریاد می زنم و آن را تقدیم کسانی می کنم که عشق را می فهمند احساس را درک می کنند و می دانند که : سکوت نشانه بی حرفی نیست . |
دلتنگی های شهریر در روز 1386,04,24 ساعت 10:38 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:

یکروز رسد غمی به اندازه کوه...
یکروز رسد نشاط اندازه دشت...
افسانه زندگی چنین است عزیز...
در سایه کوه باید از دشت گذشت...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,22 ساعت 09:22 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
: درد دلهای من
سلام خدای خوبم!!...
می خوام فریادت کنم می دونم که گوش می دی...
خدا جونم تو که می دونی هرکی ندونه تو که می دونی...
تو می دونی که من چییم من کیم من چه مدلی ام...
خدا جونم خیلی دلم گرفته می خوام بهت بگم....
می خوام بهت بگم که اون جمله چقدر آزارم می ده و بگم که نمی تونم به زبون بیارمش...
کاش...
خدایا تو که می دونی چراپذیرفتم ...
هر کی ندونه تو که می دونی...
خدایا میدونی حس کردم از تو صحیفه خارجش کردی...
از تو قرآنهایی که شبهای احیا بالای سرم گرفتم بیرونش آوردی...
واسه همین گفتم آره...
تو که می دونی تو که شاهد بودی...
حالا...
خیلی غصم گرفته...
اما باز به خاطر اینکه نشون بدم آره هستم...
ای خدا تا آخرش باهاتم...
پذیرفتم تا نگی تو فقط حرف می زنی..
واسه همینه گفتم باشه...

دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,21 ساعت 10:26 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
:
اگه یه کم بیشتر به اطرافمون با دقت بیشتری نگاه کنیم...
و گوش کنیم خدا رو می بینیم...
خدا همه جا هست همه جا....
دوست دارم خدا جونم
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,20 ساعت 4:14 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
: بارالها
خدایا!!...
من انسانم آنگونه ای که تومرا آفریدی . نمی توانم مثل فرشتگانت پاک و آسمانی باشم . گاهی فریب می خورم و گاهی فریب میدهم . گاهی ناشکر می شوم و گاهی خودخواهی وجودم را فرا می گیرد.اما همیشه پشیمان می شوم و به سوی تو باز می گردم چون آغوش تو همیشه باز است...
خدایا!!...
می دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور می سازد. پس این بار نیز دست نیاز را به درگاه تودراز می کنم و از کسی خواسته هایم را طلب می کنم که هیچ گاه بر سرم منت نمی گذارد . آرزوهایم رابه تومی گویم . به تو که همیشه دوست منی . عاشق تر از همیشه سر بر آستان ملکوتیت می گذارم ودردل دعا می کنم و از تو می خواهم که اگر به صلاح است دعایم را مستجاب کنی...
خــــدایا!!...
سایبانی از جنس اشک و نیاز می خواهم تا سجاده ی دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته ام قنـــوت بگیرم و از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتابانی و گل های زیبای عشق و ایمان را بار دگردر من تازه گردانی.........
خدایـــــا!!...
عـــــشق بی هوس ، تنهایی در انبوه ، و دوست داشتن بدون آنکه دوست بدارند روزی کن!!..
به من توفیق تلاش مقابل شکست، صبر در نومیدی ،رفـتن بی همـــــراه در سکوت ، دین بی دنیا ،ایمان بی ریا ،خوبی بی فداکاری ،کار بی پاداش،روزی کن....
وهمواره با من بمان و تنهایم مگذار...
بگذار نخی به انگشتانم ببندم تا...
هرگز فراموشت نکنم که آرامش دل تنها با یـــاد تو میسر است...
توفیقم ده که بیش ازطلب همدردی، همدردی کنم. بیش ازآنکه مرابفهمند دیگران رادرک کنم. بیش ازآنکه دوستم بدارند، دوستشان بدارم زیرادرعطاکردن است که میستانیم ودربخشیدن است که بخشیده میشویم ودرمردن است که حیات ابدی می یابیم
خداوندا!!...
امروز به تو توکل می کنم مرا به آغوش خود هدایت کن تا احساس امنیت کنم...
مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشی تو غوطه ور شوم. مرا سرشار از آرامش خود کن. مرا در آغوش خود بگیر و با من حرف بزن . بگذار خود را آنگونه ببینم که تو مرا می بینی بگذار نگاهت کنم. بگذار گرمی حضورت را حس کنم و نفست را به آرامی در ذهنم حل کنم. بگذار آنقدر خیره نگاهت کنم تا به رویایی عمیق فرو روم ...
آری به رویایی عمیق.....
زیرا فقط در رویاست که با من حرف می زنی و...
فقط در رویاست که به من می گویی بنده کوچکم دوستت دارم و مراقبت هستم....
می گویی من گاهی از راههایی به ظاهر بی رحمانه هدایتت می کنم اما تـــو نمی توانی درک کنی...
فقط در آنجاست که می گویی تو متوجه نمی شوی که من نگاهت می کنم و می بینم که وقتی راه می روی گاهگاهی زمین می خوری ولی دستت را نمی گیرم تاخودت بلند شوی و دوباره از اول شروع کنی...
اما تو می پنداری که من تو را...
فراموش کرده ام!!!!!!!!!!!!!

دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,17 ساعت 5:51 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
: مدد
به نام خدای که در این نزدیکی است
بارالها!!...
وجودم غرق اضطراب است و تو تنها کسی هستی که حضورت آرامم می کند..
توکل بر تو وجود زنگار گرفته ام را امانی است بی پایان ....
بارالها!!..
اکنون که در دو راهی تردید اوفتاده ام وجودت را بر ذهن مردد خویش خواستارم...
کاش می شد همه چیز را به استهزا گرفت ...
اما افسوس که نمی شود ...
گاهی باید اندیشید و اگر اندیشه ات ره به جایی نبرد چون من در این لحظه غرق اضطراب خواهی شد...
اما توکل بهترین چاره بر این قلب دچار بر تردید خواهد بود..
دعایم کنید که اکنون بیش از هر زمانی نیازمند آنم..

دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,17 ساعت 3:26 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
: ورقه امتحان
اجازه خدا؟ !
میشه من ورقهامُ بدم؟! ...
میدونم وقت امتحان تموم نشده ...
میدونم هنوز کسی رو نفرستادی که ورقهامُ بگیره ...
اما دیگه نمیتونم ادامه بدم ...
هر کاری میکنم نمیتونم ...
هنوز هیچ جواب درستی پیدا نکردم که تو ورقهام بنویسم ...
ورقهام پر از اشتباه و خط خطی ِ...
ورقهامُ که نگاه میکنم حالم بهم میخوره ... ...
میشه من ورقهامُ بدم؟! ...
میخوام جوابهای درستُ ببینم ...
میخوام از ایـــــــن همـــــــــــــــه شک و تردید رها بشم ...
حتی اگه به خاطر گندی که به امتحانم زدم بخوای تنبیهم کنی ...
میخوام از این جلسهی امتحان که لحظه به لحظهاش جز عذاب چیزی نیست برم بیرون ...
میشه من ورقهامُ بدم؟! ...
میخوام بیام پیش خودت ...
میشه من ورقهامُ بدم؟ ! ...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,15 ساعت 8:18 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
: جایگاه دوستی
جایگاه ما در هیچ سرزمینی نیست....
جایگاه ما حتی در روی کره زمین هم نیست ...
منزل حقیقی ما در قلب کسانی است که دوستمان دارند و.....
دوستشان داریم...

دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,15 ساعت 8:14 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
: نامه ای برای خدا
بارالها!!....
خود را به غنا و بی نیازی از بندگانت ستوده ای و به راستی که به بی نیازی از ایشان سزاواری .....
آنان را به فقر و نداری نسبت داده ای و به حق سزاوار نیازمندی به تواند...
ای خدا!!!...
خسته شدم....
تنها پناهگاهی که می بینم تا بدان تکیه کنم تویی..
اما...
تو را نیز نمی یابم ..
چیه؟؟!!...
به من نمی یاد که حرف از غربت بزنم...
اما غریبم و دلم پر از اندوه بی کسی از تو...
من فقط تو را می خواهم...
فقط تورا...
که تو آرامم می کنی و نه هیچکس دیگر....
خواهش می کنم به دنیایم بازگرد که تنهایم...
تنهای تنهای تنهااااااااااااااااا......
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,14 ساعت 8:42 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
: سفری به صحیفه
پروردگارا!!...
گناهانم مرا خاموش ساخته و رشته سخنم از هم گسیخته...
و برهانی ندارم..
گرفتار مصیبتهای خود و در گرو کردار خویشم...
در خطای خود سرگردان و از مقصود خود سرگشته بازمانده و راه خویش گم کرده و حیرانم...
واکنون خویشتن را در جایگاه گناهکاران زبون و سرافکنده در جایگاه تیره بختان بی آزرم و گستاخی می بینم که وعده تو را سبک می گیرند...
پاک و منزهی تو!!...
من به چه جراتی بر تو گستاخی کردم و به کدامین فریب خویشتن را به غرور افکندم...
مولای من!!!...
به رو افتادنم و به لغزیدن گام هایم رحم کن...
به علم و بردباریت از نادانی ام بگذر و به احسان و نیکی ات از بدیهایم در گذر...
چرا که من به گناهانم به لغزشهایم معترفم...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,11 ساعت 12:45 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
تو به من خندیدی و نمی دانستی!!...
من با چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم...
باغبان از پی من تند دوید،سیب را دست تو دید...
غضب آلوده به من کرد نگاه، سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و...
تو رفتی و هنوز سالهاست...
که در گوش من آرام آرام، خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و...
من اندیشه کنان غرق این پندارم که!!...
جرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,09 ساعت 10:23 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
خدایا!!!..
توهمانی که من می خواهم...
پس مراهمانی کن که خودت می خواهی...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,09 ساعت 10:21 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
خداوندا!!!...
دستانم خالی اند و دلم غرق آمال...
یا...
به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان...
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,09 ساعت 10:19 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
کفشم را می تکانم..
تا ریگی به کفشهایم نباشد...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,08 ساعت 9:06 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
وقتی به انتهای صداقت می رسی تازه دروغ به حقیقت می پیوندد...
چشمانت پر می شود از روشنایی مشکوک...
و گوشت پر می شود از سرب سکوت...
و دهانت گورستان واژه ها می شود..
و تن تنهاییت بوی شب می گیرد...
اندیشه های مسموم برایت رجز می خوانند..
انسانهای پوک فرمان توبه می دهند و ته مانده ایمان سرگردانت زیر پا لگد می شود...
من...
به انتهای صداقت رسیدم مرا به حافظه خورشید بسپارید..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,08 ساعت 9:05 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
خدایا!!..
به من زیستنی عطا کن..
که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم...
و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,08 ساعت 9:01 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
مردی در خواب دید با خدا روی شن ها قدم می زند...
و تمام مراحل زندگیش را خواب می بیند...
ناگهان متوجه می شود در زمان شادی دو رد پا روی زمین هست...
رد پای خودش و رد پای خدا..
اما...
در سختی و ناامیدی فقط یک رد پا روی زمین...
آن مرد به خدا گلایه می کند که چرا در ناامیدی و سختی او را تنها گذاشته!!..
خدا پاسخ میدهد:
من هیچگاه تنهایت نمی گذارم...
در ناامیدی من تو را به دوش می کشیدم این جای پای من است تو آن موقع روی شانه هایم بودی..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,08 ساعت 9:00 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
:
ای بنده من ...
هرگاه به نماز می ایستی!...
من آنچنان به تو گوش فرا می دارم گویی همین یک بنده را دارم و تو....
چنان غافلی گویا که چندین خدا داری..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,08 ساعت 08:50 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
nothing is impossible in the world..
because impossible itself says i-m-possible...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,08 ساعت 07:55 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
انسان همان است که باور می کند...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,08 ساعت 07:43 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
بارالها من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری...
من چون تویی دارم ...
و...
تو چون خودی نداری..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,08 ساعت 07:30 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
زندگی کتابی است پرماجرا...
هرگز آنرا به خاطر یک ورقش دور نیندازید...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,08 ساعت 07:27 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[3]
:
ستاره پنج انتها دارد..
مستطیل چهار انتها...
مثلث سه انتها...
خط دو انتها..
خدا کند که دوستیها مثل دایره بی انتها باشه...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,07 ساعت 11:26 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
انسان حاصل لبخند خداوند است..
تبریک به تو که بزرگترین لبخند خداوندی..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,07 ساعت 11:23 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ...
پررنگها را می بینیم...
سختها را می خواهیم ...
غافل از اینکه خوبها آسان می آیند ...
بی رنگ می مانند...
و...
بی صدا میروند..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,07 ساعت 11:21 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
به مشکلاتتان بخندید تا همیشه موضوعی برای خنده داشته باشید..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,07 ساعت 11:19 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
:
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه تون می کردبهتون چی گفت؟
جایی که داری می ری مردمی داره که می شکننت...
نکنه غصه بخوری!!..
من همه جا با شما هستم و شما تنها نیستی...
تو کوله بارتون محبت میذارم که بگذری...
قلب میدم که جا بدی..
اشک میدم که همراهیتون کنه..
و...
مرگ که بدونی بر می گردی پیشم...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,07 ساعت 09:22 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
همین که خدا را دیدم که سکان کشتی دنیا را در دست دارد با شوق و ذوق گفتم:
خدایا ...
امکان دارد کمی هم من دنیا را بگردانم...
خدا با لبخندی مهرآمیز وپر از محبت به من نگاه کرد و پرسید:
واقعا در خودت می بینی که حتی لحظه ای سکا ن دنیا را در دست بگیری؟!!...
با اعتماد به نفس گفتم:بلی...
مطمئن هستم که می توانم...
بسیار خوب،به امتحان کردنش می ارزد.
بیا بنشین اینجا وحاضر شو !
گفتم:ببخشید فقط چند سوال داشتم،
اول اینکه،کی باید بیایم سر کار؟!...
دوم آنکه،کجا باید بنشینم؟!..
سوم آنکه،چگونه باید سکان را بگیرم که دیگران ببینند؟!..
و بعد اینکه،وقت ناهار کی است وکار چه زمان تعطیل می شود؟!..
خدا سکان را پس گرفت و گفت:
برو،
تو فهمیدی که قادر به انجام کاری که من آنرا میلیونها سال است انجام میدهم ،نیستی؟؟؟؟!!!!!....
ناگهان از خواب بیدار شدم،دستانم یخ کرده بود...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,06 ساعت 7:27 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
الو سلام!!!!
منزل خداست !..
این منم غریبه ای که آشناست....
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است ...
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست..
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,06 ساعت 2:30 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,04 ساعت 8:21 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
:
آرزوهاتون یکجا یاداشت کنیدو یکی یکی به خدا بگید.خدا یادش نمیره ولی شما یادتون میره چیزی که امروز دارید آرزوی دیروزتون بوده.
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,03 ساعت 10:39 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
محبت بیر بلا شیده گرفتار المویان بیلمز زمستان چکمین بلبل بهارن قدرنی بیلمز
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,03 ساعت 10:36 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
محبت مثل سکه میمونه که اگه بیافته تو قلک قلب نمیشه بیرونش آورد اگر هم بخوای بیرونش بیاری باید اونو بشکنی....
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,03 ساعت 10:34 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
تمسخر سلاح ضعیفان است
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,03 ساعت 10:31 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
ماهی سراغ قلاب کسی میرود که صابر باشد..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,03 ساعت 10:10 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
زندگی مانند یک دیکته است که مدام اشتباه می نویسیم و مدام پاک می کنیم دوباره می نویسیم و دوباره پاک می کنیم غافل از اینکه یک روز داد میزنند ورقها بالا...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,03 ساعت 10:08 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
باران هم روی ظالم می بارد و هم روی مظلوم و مظلوم بیشتر خیس میشود چون...
ظالم چترش را دزدیده...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,03 ساعت 10:06 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
سنگی که طاقت ضربه های تیشه را نداشته باشد تندیس زیبا نخواهد شد...
پس از زخم تیشه خسته نشو که وجودتان شایسته تندیسی زیباست..
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,03 ساعت 10:04 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
همیشه تصور کنید در دنیای شیشه ای زندگی می کنید...
بنابراین سعی کنید به سمت کسی سنگ پرتاب نکنید چون ....
اولین چیزی که می شکند دنیای خودتان است...
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,03 ساعت 10:02 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
وقتی خدا به شما میگه باشه چیزی که دوست داشتید به شما میده...
وقتی میگه صبر کن در فکر دادن بهترین به شماست و...
وقتی میگه نه داره بهترین برای شما آماده میکنه.
دلتنگی های شهریر در روز 1386,01,03 ساعت 09:59 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
:
وقتی ناله های خرد شدنت زیر پای عابران نوای دل انگیزی شد...
چه فرقی می کند...
برگ سبز کدام درخت باشی!!!!!!....
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,07 ساعت 4:21 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
ما ندرتا درباره آنچه داریم فکر می کنیم و همواره در اندیشه چیزهایی هستیم که نداریم..(شوپنهاور)
برای زندگی فکر کنید ولی غصه نخورید..(کارنگی)
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,07 ساعت 4:19 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
آدمی به همه چیز عادت می کند... (استایرفسکی)
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,07 ساعت 4:17 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
خوشبختی فقط یک تعریف دارد...
و آن...
باور کردن خوشبختی است...

دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,07 ساعت 4:10 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
هر کودکی با این پیام به دنیا می آید...
که خدا هنوز از انسان نومید نیست.
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,07 ساعت 4:07 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
دیروز شیطان را دیدم٬ حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود٬فریب می فروخت...
مردم دورش جمع شده بودند٬ های و هو می کردند و هول می دادند٬ بیشتر می خواستند...
توی بساطش همه چیز بود...
غرور٬ حرص٬ خیانت٬ دروغ٬ جاه طلبی...
هرکس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد...
بعضی تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را٬ بعضی ایمان و بعضی آزادگیشان را...
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم را می داد٬ حالم را به هم می زد دلم می خواست تمام نفرتم را توی صورتش تف کنم...
انگار ذهنم را خواند موذیانه خندید و گفت: من به کسی کاری ندارم٬ فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم ٬نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد...
می بینی آدمها خودشان دور من جمع شده اند جوابش را ندادم٬ سرش را نزدیکتر آورد و گفت: تو با اینها فرق داری تو مومنی و زیرک و زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد...
اینها ساده اند و گرسنه به جای همه چیز فریب می خورند...
از شیطان بدم می آمد٬ حرفهایش اما شیرین بود٬ گذاشتم که حرف بزند. هی گفت و گفت و گفت...
ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ای اوفتاد جعبه عبادت دور از چشم شیطان برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذارید یکبار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد..
بگذار یک بار هم او فریب بخورد...
به خانه آمدم. در جعبه عبادت را گشودم...
توی آن جز غرور چیزی نبود...
جعبه از دستم افتاد٬ غرور توی اتاق ریخت...
فریب خورده بودم فریب...
دستم را روی قلبم گذاشتم نبود...
فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم...
تمام راه را دویدم...
تمام راه را خدا خدا کردم...
می خواستم تمام عبادت دروغیش را توی صورتش بکوبم و قلبم را پس بگیرم...
به میدان رسیدم او نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم٬ اشکهایم که تمام شد بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم....
صدای قلبم را همان جا بی اختیار به سجده اوفتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود..
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,07 ساعت 4:03 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
:
چون می خواهی که باشی...
خاصه٬ساده و بی پیرایه...
پس بنا را بگذار روی لبخند٬خوبی و قشنگی ...
از دلت دور کن هر آنچه را که نمی خواهی و می بینی...
و..
باور کن...
باور کن هر آنچه را که می خواهی...
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,07 ساعت 3:30 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
بار الها!
آنان که همه چیز دارند مگر تو را...
چرا؟!!!!!!...
به سخره می گیرند آنان را که هیچ ندارند مگر تو را...
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,05 ساعت 6:04 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
:
یکرنگ باش...
که قالی از چند رنگ بودن است که به زیر پا اوفتاده است....
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,05 ساعت 6:01 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
شمع نگاهی به خود انداخت سالها سوخته بود و از او جز نخی سوخته و ساقه ای نازک چیزی به جا نمانده بود...
فکر کرد که در این سالها کسی نبوده که او را دوست داشته باشد ...
دلش برای خودش سوخت...
نگاهش به زیر پایش اوفتاد...
پروانه ای با بالهای سوخته در کنارش به زمین افتاده بود...
همیشه کسانی وجود دارند که دوستمان دارند بدون اینکه ما بدانیم...
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,05 ساعت 5:58 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
زندگی با همه وسعت خویش...
محفل ساکت غم خوردن نیست...
هوس دیدن و نادیدن نیست...
تن به قضا دادن و پژمردن نیست...
زندگی جوشش و جاری شدن است...
زندگی کوشش و راهی شدن است...
از سر چشمه حیات تا بدانجا که خدا می داند..
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,05 ساعت 5:51 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
وقتی در اوج قدرتی به حباب فکر کن
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,05 ساعت 5:45 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
فرقی نمی کنه برکه آبی کوچک باشی یا در یای بیکران...
زلال که باشی آسمان در توست....
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,05 ساعت 5:33 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
لازم نیست کسی جز خودتان باشید فقط کافی است از کسی که قبلا بودید بهتر باشید....
آدم در مانده را گوسفند هم گاز می گیرد...
در مقابل سختی سکوت کنید زیرا زمانی که سکوت می کنید انگار به خدا گوش فرا می دهید.
شادترین مردم لزوما همه چیز ندارن بلکه فقط از چیزهایی که سر راهشون هست کمال استفاده را می کنند.
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,05 ساعت 4:36 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
:
می توان با دستهای نرم باد ...
در هوا چون بادبادک پر کشید.
می توان با ابر بالا رفت و بعد....
بر لب خشکیده صحرا چکید.
می توان با دستهای خود یک لانه ساخت...
سایبان جوجه ای آواره شد.
می توان در فصل سرد و برف ریز...
وصله ای بر کفشهای پاره شد.
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,05 ساعت 4:14 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
: سپاس
سپاس تو را که به هر انسانی سپری از تنهایی بخشیده ای تا هرگز فراموشت نکند...
حقیقت تنهایی تویی و فقط نام تو این تنهایی را راهنماست ...
پس تنهایی ام را نیرو بخش زیرا با نام تو این انزوا شفا می یابد...
با تو که فراتر از هر آرامشی است که در جهان می شناسم...
تنها با نام تو می توانم در برابر تندباد زمان ایستادگی را..
آری وقتی این تنهایی از تو و در توست می توانم گناهم را به دست بخشندگی تو بسپارم...
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,05 ساعت 4:01 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[1]
:
راز خود را به کسی نگویید...
چون...
وقتی خودتان نمی توانید آن را حفظ کنید چگونه توقع دارید دیگران ان راحفظ کنند...
چنان باش که به هر کس بتوانی بگویی چون من باش..
آنسوی دیار ناامیدی دروازه ای است به دیار امیدواری تنها تلنگوری لازم است..
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,02 ساعت 6:00 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
خداوندا چه یافت آنکه تو را گم کرد و چه گم کرد آنکه تو را یافت....
وقتی از آنچه می خواستی چیزی بدست نیاوردی و افسردی...
شاد باش و محکم ...
چون خداوند در فکر دادن چیز بهتری به تو می باشد...
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,02 ساعت 5:55 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
به جای لعنت به تاریکی شمعی روشن کن...
انسانها در یک چیزمشترکند ...
در متفاوت بودن...
کاش اهمیت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می نگری...
آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت هست...
اگر قلب کسی را شکاندی یک میخ بکوب به دیوار...
و اگر دلش را بدست آوردی آن میخ را از دیوار بکش بیرون...
اما...
یادت باشد که جای میخ همواره روی دیوار هست.
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,02 ساعت 5:52 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
سالهاست که می دانم باید سکوت شد در برابر احمق و خاموش ماند در مقابل نادان....
فردا و دیروز با هم دست به یکی کردند...
دیروز با خاطراتش مرا فریب داد....
و فردا با وعده هایش مرا خواب کرد...
وقتی چشم گشودم امروز هم رفته بود..
برخی از آدمها عیب ندیده را فریاد می کنند ..
و برخی می بینند و خاموشند..
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,02 ساعت 5:42 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
منتظر باش اما معطل نباش...
تحمل کن اما توقف نکن...
قاطع باش اما لجباز نباش...
صریح باش اما گستاخ نباش... 
بگو آره اما نگو حتما...
بگو نه اما نگو ابدا...
مشورت کن اما خودت تصمیم بگیر..
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,02 ساعت 5:30 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[2]
:
وقتی احساس می کنی که دنیا به تو پشت کرده ....
صبر کن ...
نگاهی بینداز ...
بیشتر شبیه این است که تو به دنیا پشت کرده ای ....
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,01 ساعت 10:58 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
agar kasi to ra akgooneh ke mikhahi doost nadarad bedin mana nist ke to ra ba tamame vojood doost nadarad
زندگی تر شدن پی در پی زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است...
خدایا به من این تحمل را بده که آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم و آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم...
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,01 ساعت 10:56 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
آینده متعلق به کسانی است که زیبایی های رویای خویش را باور دارند...
مشکلات مانند دست اندازهای جاده اند کمی از سرعتتان کم می کند..
اما...
از جاده صاف بعد از آن لذت خواهید برد...
وقتی ما فقط سنگ جمع می کنیم عجیب نیست مکانی پر از سنگ داشته باشیم...
دلتنگی های شهریر در روز 1385,04,01 ساعت 10:43 AM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
یادت باشه مهم نیست چندتا خواهر و برادر شبیه خودت داری تو هنوز منحصر به فردی
if you have a big problem.do not say ooh my god! have a big problem. you sould say ooh problem! have a big god
دلتنگی های شهریر در روز 1385,03,31 ساعت 4:41 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
مهربانی را از کودکی اموختم که آبنباتش را به دریا می انداخت تا آب دریا هم شیرین شود...
خدایا تو همانی هستی که من می خواستم پس مرا همانی کن که خودت می خواهی...
گوش کن!آنگاه که تنها شدی و در جستجوی یک تکیه گاه امن می گردی بر من توکل کن..(نمل ۷۹)
آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت هست..
عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه موقعی است که بفهمی خیلی وقت از یاد خدا غافلی...
سعادت مثل توپ فوتبال وقتی از ما دور می شه به دنباش می دویم وقتی که ایستاد از خودمون دورش می کنیم ...
دلتنگی های شهریر در روز 1385,03,24 ساعت 5:32 PM
پیوند
|
چاپ
|
همراهان من
[0]
:
اگربوی گلی را دوست نداشتی شاخه هایش را نشکن....
خداوند انسان را در آبهای عمیق فرو می برد نه برای غرق شدن برای پاک شدن...
برای دیدن رنگین کمان زیبا باید تحمل باران سخت را داشته باشی...
از چشمان تنگ فیل فهمیدم که آنانکه غنی ترند فقیرترند..
زندگی دشمن شما نیست اما طرز فکرتان می تواند دشمن شما باشد...
وقتی با یک انگشت به سوی کسی به نام انتقاد اشاره می کنی دقت کن که سه تا از انگشت هات به سوی خودت هستند...
بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ می زنند و گنجشکها جدی جدی می میرند..
آدمها شوخی شوخی به زخم می زنند و قلبها جدی جدی می شکنند...
دلتنگی ه |